تبليغاتX
کوچه

کوچه
 
داستان های کوتاه

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ 90/06/15 توسط امیر حسین

در آوریل سال 1493 ، کریستف کلمب پس از کشف دنیای جدیدش در حال صرف شام با مردان مهربان اسپانیایی بود که یکی از آنان گفت :" حتی اگر ارباب شما این قاره جدید را کشف نکرده بود ، در اینجا یعنی اسپانیا ، که سرزمینی غنی از مردان بزرگ و با لیاقت در گیتی شناسی و ادبیات است ، شخصی پیدا می شد که ایده ای مشابه با نتیجه ای مشابه داشته باشد ."

کریستف کلمب غرورش جریحه دار شد ولی برای جواب دادن عجله نکرد . در آن لحظه خواست تا تخم مرغی برایش بیاورند . سپس آن را روی میز گذاشت و گفت :" آقایان ، شرط می بندم که هیچ کدام از شما نمی تواند این تخم مرغ را در حالت ایستاده روی میز قرار دهد ، البته همان طوری که من این کار را بدون هیچ کمکی انجام خواهم داد ." 

همگی تلاششان را برای نگه داشتن تخم مرغ روی سطخ پهن تر آن کردند. ولی بیهوده بود . بعد رو به آقای کریستف کلمب گفتند :" غیرممکن است . "

-          غیرممکن است ؟

کریستف کلمب تهم مرغ را از آنها گرفت ، ضربه کوچکی به انتهای ان زد و ترک ظریفی روی آن ایجاد شد که به واسطه آن توانست تخم مرغ را روی میز در حالت ایستاده نگه دارد. میهمانان گفتند : " مطمئنا هر کسی می توانست با یک ضربه و ایجاد ترک در انتهای تخم مرغ آن را در این وضعیت قرار دهد . "

-     هر کسی می توانست ولی هیچ کس این کار را نکرد . در مورد کشف دنیای جدید من هم همین طور است ؛ هر کسی می توانست آن را کشف کند ، ولی هیچ کس به آن فکر هم نکرد !

این حکایت بیانگر این امر است که حتی اگر ما قادر به انجام کارهای بزرگ هم باشیم ، تعداد کمی از ما به فکر استفاده از استعداد و نیروهایمان برای انجام آن کارهای بزرگ می افتیم .

حالا شما چه کار بزرگی باید انجام دهید ؟ به همان فکر کنید !

 

                                                                                      برگرفته از مجله موفقیت!

 


نوشته شده در تاريخ 90/06/08 توسط امیر حسین

دختر کوچولوی صاحب خانه از آقای "کی " پرسید:

اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟

آقای کی گفت:البته !اگر کوسه ها آدم بودند

توی دریا برای ماهی هاجعبه های محکمی میساختند

همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند

مواظب بودند که همیشه پر آب باشد

هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند

برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد

گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند

چون که

گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است

برای ماهی ها مدرسه می ساختند

وبه آنها یاد می دادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند

درس اصلی ماهی ها اخلاق بود

به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است

که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند

به ماهی کوچولو یاد می دادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند

وچه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند

آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میایید

اگر کوسه ها آدم بودند

در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت

از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند

ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان

شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند

همراه نمایش آهنگهای محسور کننده یی هم می نواختند که بی اختیار

ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند

در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت

که به ماهیها می آموخت

"زندگی واقعی در شکم کوسه ها اغاز میشود"

"برتولد برشت"


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک